اللّهُمَ عَجِّل لِوَلیَکَ الفَرَج
هدیه ای از ليلا در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ساعت 8:41 موضوع | لینک ثابت

شعبان شد و پیک عشق از راه آمد
عطر نفس بقیة الله آمد
با جلوه سجاد و ابالفضل و حسین
یک ماه و سه خورشید در این ماه آمد
هدیه ای از ليلا در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 8:5 موضوع | لینک ثابت
آمدم
بودم
هستم
کسی آیا حواسش بود؟
و روزی خواهم رفت؟
کسی آیا حواسش هست؟
روزی می رسد که دیگر نیستم
کوله بار سفرم را می بندم
کسی نیست دستانم را مانع شود؟

هدیه ای از ليلا در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 8:42 موضوع | لینک ثابت

همه مادرها فرشته اند
امروز روز مادرهاست
فرشته ها روزتون مبارک

مادر بدان که تا ابد

هدیه ای از ليلا در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 8:22 موضوع | لینک ثابت
کنار پنجره دلتنگیها می نشینم به انتظار؛ چشمانم تا ته کوچه می روند و می آیند؛ جستجو می کنند؛ شاید منتظر قدمهای کسی هستند؛ آنقدر نمی آیی ... که چشمانم سنگین می شوند ... و خوابی شیرین شاید هم رویایی ؛ همیشه آمدنت در رویا به حقیقت می رسد؛ و چه زیباست زندگی در رویا...
هدیه ای از ليلا در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 8:51 موضوع | لینک ثابت
این بار یک شعر از «رهی معیری» گذاشتم به افتخار «اشک مریم» که الان مریض شده و من نمی توانم به عیادتش بروم: عروس چمن مریم تابناک
گرو برده از نو عروسان خاک
که او را به جز سادگی مایه نیست
نکو روی محتاج پیرایه نیست
به رخ نور محض و به تن سیم ناب
به صافی چو اشک و به پاکی چو آب
به روشندلی قطره شبنم است
به پاکیزگی دامن مریم است
چنان نازک اندام و سیمینه تن
که سیمین تن نازک اندام من
سخنها کند با من از روی دوست
ز گیسوی او بشنوم بوی دوست

عکس از maryamflower1.blogfa.com
به رخساره چون نازنین من است
نشانی ز ناز آفرین من است
بود جان ما سرخوش از جام او
که ما را گلی هست همنام او
گل من نه تنها بدان رنگ و بوست
که پاکیزه دامان پاکیزه خوست
قضا چون زند جام عمرم به سنگ
به داغم شود دیده ها لاله رنگ
به خاک سیه چون شود منزلم
بود داغ آن سیمتن بر دلم
بهاران چو گل از چمن بردمد
گل مریم از خاک من بردمد
نوازد دل و جان غمناک را
پر از بوی مریم کند خاک را
هدیه ای از ليلا در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 8:41 موضوع | لینک ثابت
دل که می گیرد
زمین و زمان در همه چیز مقصر می شوند
ïïï
دل که می گیرد آفتاب می سوزاند
مهتاب چشم را می زند
شب تاریک و سرد است
روز بلند و کسل کننده
ïïï
دل که می گیرد
تنهاتر می شویم
دیگر پرنده نمی خواند
دیگر گل زیبا نیست
ïïï
دیگر حتی زمزمه ای کوچه های تنهاییمان را پر نمی کند
ردپای آرزویی بر جاده خیالمان نمی ماند
رویاها تمام می شوند
و ...
«دلم عجیب گرفته است»
هدیه ای از ليلا در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 8:40 موضوع | لینک ثابت
عکس ازhttp://gio.ir/include/html/uploaddir/1180879923Fatemeh01.jpg
هدیه ای از ليلا در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 8:39 موضوع | لینک ثابت
ùùùùùùùùùùùù
تمام گلها زیباست
اما نرگس جای خودش را دارد
تمام دنیا زیباست
اما آسمان جای خودش را دارد
تمام احساسها زیباست
اما انتظار جای خودش را دارد
تمام عشقها زیباست
اما عشق تو جای خودش را دارد
تمام روزها زیباست
اما روز وصل تو جای خودش را دارد
تمام گریه ها زیباست
اما اشک شوق تو جای خودش را دارد
تمام دعاها زیباست
اما دعای فرجت جای خودش را دارد
ùùùùùùùùùùùù

ùùùùùùùùùùùù
نرگس خوشبوی من
جای تو خالی![]()
عشق غوغا می کند
جای تو خالی![]()
در تمام روزهای انتظارم
در تمام شورهایم
جای تو خالی![]()
خوب می دانم هستی و خواهی ماند
در لحظه های ناب دعایم
جای تو خالی ![]()
هدیه ای از ليلا در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 8:13 موضوع | لینک ثابت

دخترک تایپ می کرد 7
دست تندی هم داشت
دستهایش پل امیدش بودند
همه می گفتند دست تندی دارد
7:
روزها از پی هم می رفت
خبری آمد
اولین زن به فضا رفت
خبری دیگر
قله ها فتح شدند به دست زنان
دخترک تایپ می کرد
جایزه ها بردند
دنیای دخترک، تایپ بود و بس
7:
کم کم
از یادش رفت
آرزوهای قشنگ ، روزهای رنگارنگ
همه عاشق می شدند
قلب دختر لای کیبورد مانده بود
که چه ها می خواست
که چه ها می داشت
7:
و
اگر روزی دستهایش یاریش نمی کردند
دیگر آن روز چه روزی بود؟
دیگر آیا چه جایی داشت؟
777
دخترک هنوز هم، تایپ می کند
خدای مهربان
اگر وقت اذان،
به سویت آمد
اگر دل شکست و اشکش آمد
تو یاریش ده؛ آرزوهایش بر یادش آر
که چشم امیدش بر دست توانای تو می باشد و بس
7777
هدیه ای از ليلا در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 8:2 موضوع | لینک ثابت
عکس از http://imankhan3.blogfa.com/
در قفس می مانی و بی هم نفس
نگاهت می کنند و پناهت نمی دهند
تنها...
دستی که در قفس گشاید
و تا همیشه
............................پرواز
هدیه ای از ليلا در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 8:37 موضوع | لینک ثابت
Y...
پیرمرد و پیرزنی را گوشه خیابان دیدم
پیرزن روی ویلچر نشسته بود
پیرمرد روی پله
پیرمرد یک لیوان بستنی دستش بود
به آرامی یک قاشق بستنی را به دهان پیرزن نزدیک می کرد
و پیرزن به آرامی آن را می خورد
منظره خیلی زیبایی بود
نگاه عابران را به سمت خودش جلب می کرد
مغازه داری را دیدم که بیرون آمده بود و نگاهشان می کرد
YYYY
در نگاه پیرمرد چه بود؟
به چه فکر می کرد؟
به روزهایی که با هم داشتن؟
به این که چه قدر زیبا بود؟
به این که چه قدر پیر شده؟
پوستش چروک شده؟
به آن روزی که به او پیشنهاد با هم بودن را داد؟
ZZZZ
به چشمهایش که هنوز برق می زد
به دستهایش که دیگر می لرزید
یا به عشقی که از اولش هم داغتر شده بود..
مطمئنم اگر از پیرمرد می پرسیدی
می گفت هنوز هم حاضره پیشنهاد یک عمر دیگر با هم بودن را بهش بده
حتی پس از رفتن
ÿYÿYÿYÿ
چه غم انگیزِ روز جدایی...
روزی که یکی از این دو کبوتر پر بکشه
حتماً اون یکی هم دنبالش می ره........
YÿY
هدیه ای از ليلا در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 7:50 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

متولد آذر
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...
آدمی چاهی است که همیشه تنهایی در آن تکرار می شود. (ویکتور هوگو)
تنهایی ، آرامگاه جاوید من است .
و درد و سکوت ، همنشین تنهایی جاودانه من ! (دکتر شریعتی)
فهرست اصلی
دوستان عزیزم
آنچه روزی نگاشته ام
طراح قالب
POWERED BY